صبر، صبر، صبر،...
سلام مامانی !
بابایی عصر اومد دنبالم و منو رسوند پیش دکتر، خانم دکتر فرمودند باید 10 روز دیگه دوباره برم سونو گرافی، گفت هنوز برای تشکیل آمبریو وقت هست و من هنوز گیجم، دلم بیشتر شور افتاد و نگران شدم.برام شیاف پروژسترون نوشت و گفت اگر لک بینی یا خونریزی داشتم زودتر برم سونو، من هم دلم اومد سر حلقم، لبخند هم میزد و انگاری هیچ چی نشده، بعد که ضربان قلبم بالا رفت و نفسم گرفت ، شروع کرد به توضیح کاملتر که البته تو نت خونده بودم قبلا، مجابم کرد باید آروم باشم و استرس برام خوب نیست، گفتم چشم اما نفهمیدم چی گفتم، مگه میشه 10 روز تو انتظار بودن یا نبودنت باشم و بعد آروم باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بابایی بنده خدا مونده هاج و واج، این هست و نیست ها گیجش کرده اما همه تلاشش رو می کنه من آروم باشم، اعتراف میکنم بزرگترین شانس زندگیم بودنش تو زندگیمه، بهترین دوست و همسر دنیاست. برام آجیل خام گرفته که قوی بشیم، برام ترد و تک تک هم خریده که عاشقشونم.
دکتر غدد هم دوز داروی تیروئیدم رو زیاد کرد و برام آزمایش مجدد برای یک ماه دیگه نوشت، باز میگن چرا کم خونی دارند خانومها، یا پریود خونمون رو هدر میده یا این آزمایشها.
مامانی،
باش، برام مهمه که باشی، بابایی میخنده و میخواد من شاد باشم و آروم اما نگرانی تو چشمهاش هست، براش مهمه که تو باشی، باش...........


صبر، صبر، صبر،... 
